پنجمین بهار زندگی مشترکمون
با ستاره های کوچک قلبم چراغانی کرده ام شهر دلت را نه فقط لبهایم که دلم هم میخندد و با یک نگاه شیرینت میلرزد نمیگویم و نمیدانی نفسهایم به داغی نفسهایت گره خورده نمیگویم و نمیدانی حس خوشبختی تمامی سلولهایم را به رقص وا میدارد وقتی از بوی تنت شیدا میشوم آرام نگاهت میکنم میدانم عاشقت شدم آری عاشق شده ام نگاهت را قاب می گیرم در پس آن لبخند که به من شور و نشاط زندگی می بخشد و میگویم بهترینم پنجمین بهار یکی شدن دلهامان مبارک ...
نویسنده :
یه مامان مهربون
21:22
بعد از چند ماه وقفه
خیلی وقت بود که اینجا نیومدم ..و وبلاگ به روز نشده ...روزای سختی روپشت یر گذاشتیم مریضیه مامانی و بابایی و بیمارستان رفتنشون ، اسباب کشی و جا به جایی ... سختی های محل کار به خاطر دوره بارداری ... به هر حال گذشت ولی روزای سختی بودن دیگه میخوام از این به بعد دوباره مرتب بیام وبلاگ و به روز کنم
نویسنده :
یه مامان مهربون
10:45
آزمایش غربالگری
سلام فندقم خوبی ؟ این چند روز خیلی هیجان دارم یه کوچولو هم ترس و نگرانی.. آخه برای اینکه مطمئن بشیم که تو به لطف خدای مهربون سالم سالم هستی باید یه سری آزمایش انجام بدم که توی دو مرحله است.امیدوارم نتیجه خوب باشه و تو عزیز دلمون صحیح و سالم باشی دیروز که سونوگرافیN.T رفتیم و تو رو توی مانیتور دیدم اشک توی چشمام حلقه زد و از دیدن حرکتهات کلی ذوق کردم ..آخه با اینکه خیلی کوچولو هستی همه ش میچرخیدی و برامون هنرنمایی میکردی...هزار ماشاءالله .خانم دکتر گفت سالمی و گفت هنوز معلوم نیست دختری یا پسر... به هر حال چه دختر ،چه پسر از خدا می خوام سالم و صالح باشی عزیزم و همیشه در پناه خودش که قادر مطلقه ...
نویسنده :
یه مامان مهربون
16:13
سلام کوچولوئک توی دل مامان
نازنینم از وقتی تو اومدی توی دلم یه دنیا شادی و ارامش برای مامانت هدیه آوردی ...هیچ میدونی اینقدر بچه خوبی هستی تامن وبابایی تصمیم گرفتیم تو بیایی توی دنیای ما ،تو هم زودی از خدای مهربون اجازه گرفتی و اومدی توی دلم ؟ و ما رو خوشحال کردی ... امیدوارم من وبابایی هم بتونیم پدر و مادر خوبی برات باشیم ... دوستت داریم...و تا اومدنت لحظه شماری می کنیم ...
نویسنده :
یه مامان مهربون
9:57




